خانه
مترجم:
فروشنده: انتشارات فروغ
ناشر: انتشارات فروغ
خیابان پوشکین را طی کردم و آنسوی چهارراه از گلفروشی یک دسته گل خریدم و به سوی تپۀ Tsitsernkaberd راه افتادم. جایی که در سال 1967 یادبودی برای قربانیان نسلکشی ارمنیان ساخته شد.
چند نفری کنار یادبود ایستاده بودند. دسته گل را کنار گلهای دیگر گذاشتم و رفتگانمان را از دید گذراندم، دلتنگی، استرس و ترسهایشان، ناامنی و ناامیدیهایشان، گرسنگی و بیپناهیشان، فرارهای شبانه، زنده زنده سوختن در آتش خشم دشمن، کشتارشان جلوی چشم خردسالان، گریه و شیونهایشان، ضجههای بیپایانشان.
شبی را در ذهنم مرور کردم که تاتا، کودکی بیپناه و بیکس، آخرین بدرود را با پدرش کرد و تا آخرین لحظۀ زندگیاش چشم به در ماند تا خبری از کسان خود بیابد و تنها تسلیبخش دل اندوهبارش، فرتوری رنگ و رو رفته و شال ابریشمی سهگوش و یک دست تنپوش نوزاد بود. شب سرد و اندوهگینی که چون مادرش سلاتین، آبستن رخدادهای تازه بود. نوزادی که در شبی تلخ و سرد به دنیا میآمد و دختر بچهای که کولهبار تنهاییاش را تا سالخوردگی در سرزمینی دیگر به دوش کشید.
چند نفری کنار یادبود ایستاده بودند. دسته گل را کنار گلهای دیگر گذاشتم و رفتگانمان را از دید گذراندم، دلتنگی، استرس و ترسهایشان، ناامنی و ناامیدیهایشان، گرسنگی و بیپناهیشان، فرارهای شبانه، زنده زنده سوختن در آتش خشم دشمن، کشتارشان جلوی چشم خردسالان، گریه و شیونهایشان، ضجههای بیپایانشان.
شبی را در ذهنم مرور کردم که تاتا، کودکی بیپناه و بیکس، آخرین بدرود را با پدرش کرد و تا آخرین لحظۀ زندگیاش چشم به در ماند تا خبری از کسان خود بیابد و تنها تسلیبخش دل اندوهبارش، فرتوری رنگ و رو رفته و شال ابریشمی سهگوش و یک دست تنپوش نوزاد بود. شب سرد و اندوهگینی که چون مادرش سلاتین، آبستن رخدادهای تازه بود. نوزادی که در شبی تلخ و سرد به دنیا میآمد و دختر بچهای که کولهبار تنهاییاش را تا سالخوردگی در سرزمینی دیگر به دوش کشید.
تبادل نظر
مشتی خاک
A Handful of Dust
نویسنده: شبنم اقبالی
مترجم:
خیابان پوشکین را طی کردم و آنسوی چهارراه از گلفروشی یک دسته گل خریدم و به سوی تپۀ Tsitsernkaberd راه افتادم. جایی که در سال 1967 یادبودی برای قربانیان نسلکشی ارمنیان ساخته شد.
چند نفری کنار یادبود ایستاده بودند. دسته گل را کنار گلهای دیگر گذاشتم و رفتگانمان را از دید گذراندم، دلتنگی، استرس و ترسهایشان، ناامنی و ناامیدیهایشان، گرسنگی و بیپناهیشان، فرارهای شبانه، زنده زنده سوختن در آتش خشم دشمن، کشتارشان جلوی چشم خردسالان، گریه و شیونهایشان، ضجههای بیپایانشان.
شبی را در ذهنم مرور کردم که تاتا، کودکی بیپناه و بیکس، آخرین بدرود را با پدرش کرد و تا آخرین لحظۀ زندگیاش چشم به در ماند تا خبری از کسان خود بیابد و تنها تسلیبخش دل اندوهبارش، فرتوری رنگ و رو رفته و شال ابریشمی سهگوش و یک دست تنپوش نوزاد بود. شب سرد و اندوهگینی که چون مادرش سلاتین، آبستن رخدادهای تازه بود. نوزادی که در شبی تلخ و سرد به دنیا میآمد و دختر بچهای که کولهبار تنهاییاش را تا سالخوردگی در سرزمینی دیگر به دوش کشید.
چند نفری کنار یادبود ایستاده بودند. دسته گل را کنار گلهای دیگر گذاشتم و رفتگانمان را از دید گذراندم، دلتنگی، استرس و ترسهایشان، ناامنی و ناامیدیهایشان، گرسنگی و بیپناهیشان، فرارهای شبانه، زنده زنده سوختن در آتش خشم دشمن، کشتارشان جلوی چشم خردسالان، گریه و شیونهایشان، ضجههای بیپایانشان.
شبی را در ذهنم مرور کردم که تاتا، کودکی بیپناه و بیکس، آخرین بدرود را با پدرش کرد و تا آخرین لحظۀ زندگیاش چشم به در ماند تا خبری از کسان خود بیابد و تنها تسلیبخش دل اندوهبارش، فرتوری رنگ و رو رفته و شال ابریشمی سهگوش و یک دست تنپوش نوزاد بود. شب سرد و اندوهگینی که چون مادرش سلاتین، آبستن رخدادهای تازه بود. نوزادی که در شبی تلخ و سرد به دنیا میآمد و دختر بچهای که کولهبار تنهاییاش را تا سالخوردگی در سرزمینی دیگر به دوش کشید.
تبادل نظر