خانه
مترجم:
فروشنده: نشر ناکجا
ناشر: نشر ناکجا
پس از رمان «یک نفر که عضو پینک فلوید نبود»، سیانور نخستین مجموعه داستان کوتاه امید کشتکار است که توسط نشر ناکجا منتشر شد. سیانور شامل هشت داستان با عناوینی چون قالی، گرافیتی در تونل مترو، تلفن همهگانی، دیونیسیا، ماهی باران، یک روز معمولی، سیانور و جیغ است.
«حالا رسیده بود به نهمی. همه جا را بوی خون گرفته بود و بوی خون داغ تازه، زده بود توی دماغش. بوی خاک و مرگ میآمد. به نهمی که رسید اسلحه را گرفت سمت سر. و از همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد. یا شاید از ثانیهای بعدش. از وقتی که گلوله را چکاند. گلوله بیاینکه دیده شود فاصلهی کوتاه میان اسلحه تا بدن را طی کرد و رفت توی مغز. نیمی از سر جنازه را سوزاند و مغز را تکه تکه کرد و پاشید به اطراف. و ناگهان افتاد. ابرهای به هم تافتهی آسمان انگار آینه شده باشند رنگ خون زمین را گرفتند و به هم پیچیدند...»
«حالا رسیده بود به نهمی. همه جا را بوی خون گرفته بود و بوی خون داغ تازه، زده بود توی دماغش. بوی خاک و مرگ میآمد. به نهمی که رسید اسلحه را گرفت سمت سر. و از همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد. یا شاید از ثانیهای بعدش. از وقتی که گلوله را چکاند. گلوله بیاینکه دیده شود فاصلهی کوتاه میان اسلحه تا بدن را طی کرد و رفت توی مغز. نیمی از سر جنازه را سوزاند و مغز را تکه تکه کرد و پاشید به اطراف. و ناگهان افتاد. ابرهای به هم تافتهی آسمان انگار آینه شده باشند رنگ خون زمین را گرفتند و به هم پیچیدند...»
تبادل نظر
سیانور
نویسنده: امید کشتکارOmid Keshtkar
مترجم:
پس از رمان «یک نفر که عضو پینک فلوید نبود»، سیانور نخستین مجموعه داستان کوتاه امید کشتکار است که توسط نشر ناکجا منتشر شد. سیانور شامل هشت داستان با عناوینی چون قالی، گرافیتی در تونل مترو، تلفن همهگانی، دیونیسیا، ماهی باران، یک روز معمولی، سیانور و جیغ است.
«حالا رسیده بود به نهمی. همه جا را بوی خون گرفته بود و بوی خون داغ تازه، زده بود توی دماغش. بوی خاک و مرگ میآمد. به نهمی که رسید اسلحه را گرفت سمت سر. و از همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد. یا شاید از ثانیهای بعدش. از وقتی که گلوله را چکاند. گلوله بیاینکه دیده شود فاصلهی کوتاه میان اسلحه تا بدن را طی کرد و رفت توی مغز. نیمی از سر جنازه را سوزاند و مغز را تکه تکه کرد و پاشید به اطراف. و ناگهان افتاد. ابرهای به هم تافتهی آسمان انگار آینه شده باشند رنگ خون زمین را گرفتند و به هم پیچیدند...»
«حالا رسیده بود به نهمی. همه جا را بوی خون گرفته بود و بوی خون داغ تازه، زده بود توی دماغش. بوی خاک و مرگ میآمد. به نهمی که رسید اسلحه را گرفت سمت سر. و از همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد. یا شاید از ثانیهای بعدش. از وقتی که گلوله را چکاند. گلوله بیاینکه دیده شود فاصلهی کوتاه میان اسلحه تا بدن را طی کرد و رفت توی مغز. نیمی از سر جنازه را سوزاند و مغز را تکه تکه کرد و پاشید به اطراف. و ناگهان افتاد. ابرهای به هم تافتهی آسمان انگار آینه شده باشند رنگ خون زمین را گرفتند و به هم پیچیدند...»
تبادل نظر