سکوت تهمینه
سکوت تهمینه
نویسنده: مهری یلفانیMehri Yalfani
مترجم:
تاكسى از خیابان وارد کوچه‌ای شد که در دوطرفش تک و توکی ساختمان‌های چند طبقه و تک و توکی هم خانه‌های دو طبقه بود. از یکی از خانه‌ها درخت سرو بلندی سر از کوچه در‌آورده بود. از چند ساختمان که رد شدند، راننده ناگهان ترمز کرد و گفت، به گمانم همین‌جا باشد. و سر كوچه‌ی تنگ و بن‌بستی نگه داشت. فرز و چابک از تاکسی پیاده شد و دو چمدان‏ را از صندوق عقب بیرون آورد و توی کوچه کنار دیوار گذاشت. شهرزاد هم پیاده شده بود. راننده پول‌هایی را که شهرزاد به او داد، گرفت و بی‌آنکه بشمرد، در جیب گذاشت. شهرزاد نگاهی به دور و بر خود کرد. راننده پرسید، همین‌‌جاست؟

شهرزاد همان‌طور که بقیه پول را در کیف می‌گذاشت، گیج و بی هوا گفت، «امیدوارم.»
تبادل نظر