ما این‌جا هستیم
ما این‌جا هستیم
نویسنده: به‌روژ ئاکره‌ایBahrouj Akereie
مترجم:
سیگار نیمه‌اش را خاموش می‌کند: «می‌دونی؟ من وقتی مادربزرگم بیمارستان بود، کوچیک بودم، خیلی. شش یا هفت ساله. یک روز که با مادرم رفته بودیم دیدن‌اش...» سیگار دیگری برمی‌دارد: «اون پایین دریاچه بود. نشسته بودیم توی بالکن بیمارستان. وقتی دیدم مادربزرگم فقط داره به فنجان قهوه‌اش نگاه می‌کنه، یک‌دفعه حس کردم می‌میره. باور می‌کنی؟... اون‌قدر از این حس ترسیدم که دیگه نتونستم نگاش کنم...»
تبادل نظر