سیاه مانند کودکمان و داستان های دیگر
سیاه مانند کودکمان و داستان های دیگر
نویسنده: رضا حریر آبانReza Harir Aban
مترجم:
«وقتی مردک اسلحه‌اش را مسلح کرد و با شلیک تنها یک گلوله مغز اسب را به زمین پاشید با خودم گفتم مگر میشود اسب‌ها را کشت؟!»

«آن مرد اسب دارد. آن مرد داس دارد. آن مرد با اسب آمد.»

«همیشه با خودم می‌گفتم چقدر خیره است گلول‌های که بین دو چشم نجیب یک اسب سیاه که تنها یک لکه‌ی سفید کوچک روی پیشانی‌اش دارد بنشیند.»

«آقا اجازه، من برم دستشویی»

«آخر مگر آن نقطه‌ی سفید جای گلوله‌ی سربی اسب است؟ سپیدی را مگر می‌توان با سرخی آلوده کرد. سپیدی می‌خواهد لکه روی پیشانی یک اسب باشد، می‌خواهد یک کبوتر سراپا سفید باشد. نه کبوترها را نمی‌توان با گلوله کشت.»
تبادل نظر