عطر فرانسوی
عطر فرانسوی
نویسنده: حسین مرتضائیان آبکنارHosein Mortezaeian Abkenar
مترجم:
اين بار مرد همراه بچه از اتاق بيرون آمد. بچه را روي يک دستش خوابانده بود و با دستِ ديگر شيشه‌ی شيرش را نگه داشته بود و «پيش‌پيش» می‎کرد. آهسته به سمتِ زن آمد. زن چشمش به تلويزيون بود، ولي نگاه نمی‎کرد. مرد کنارش روي مبل نشست. لحظه‎ای بعد، محجوبانه، گفت: «امروز مامانم زنگ زده بود.»

زن توجهي به حرفش نکرد.
مرد باز ادامه داد: «امشب دعوت‎مون کرده…»
زن، بي آن‌که سرش را برگرداند، گفت: «خيلي خسته‎ام.»
مرد گفت: «پريشب کلي تدارک ديده بودن، نرفتيم. خب امشب که کاري نداري…»
زن گفت: «خسته‎ام. مگه نمی‎بيني؟»
مرد گفت: «فردا چي؟ فردا که جمعه‌ست.»
زن گفت: «فردا مسابقه‌ست. قراره با بچه‎ها بريم تماشاي بازي.»
مرد گفت: «شب.»
زن گفت: «نه!»
مرد ناراحت از روي مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت: «تمامِ زن‎هاي همسايه شوهرهاشونو می‎برن تفريح، گردش… اما تو اصلاً به فکر نيستي…»
تبادل نظر