خانه
مترجم:
فروشنده: نشر ناکجا
ناشر: نشر ناکجا
اين بار مرد همراه بچه از اتاق بيرون آمد. بچه را روي يک دستش خوابانده بود و با دستِ ديگر شيشهی شيرش را نگه داشته بود و «پيشپيش» میکرد. آهسته به سمتِ زن آمد. زن چشمش به تلويزيون بود، ولي نگاه نمیکرد. مرد کنارش روي مبل نشست. لحظهای بعد، محجوبانه، گفت: «امروز مامانم زنگ زده بود.»
زن توجهي به حرفش نکرد.
مرد باز ادامه داد: «امشب دعوتمون کرده…»
زن، بي آنکه سرش را برگرداند، گفت: «خيلي خستهام.»
مرد گفت: «پريشب کلي تدارک ديده بودن، نرفتيم. خب امشب که کاري نداري…»
زن گفت: «خستهام. مگه نمیبيني؟»
مرد گفت: «فردا چي؟ فردا که جمعهست.»
زن گفت: «فردا مسابقهست. قراره با بچهها بريم تماشاي بازي.»
مرد گفت: «شب.»
زن گفت: «نه!»
مرد ناراحت از روي مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت: «تمامِ زنهاي همسايه شوهرهاشونو میبرن تفريح، گردش… اما تو اصلاً به فکر نيستي…»
زن توجهي به حرفش نکرد.
مرد باز ادامه داد: «امشب دعوتمون کرده…»
زن، بي آنکه سرش را برگرداند، گفت: «خيلي خستهام.»
مرد گفت: «پريشب کلي تدارک ديده بودن، نرفتيم. خب امشب که کاري نداري…»
زن گفت: «خستهام. مگه نمیبيني؟»
مرد گفت: «فردا چي؟ فردا که جمعهست.»
زن گفت: «فردا مسابقهست. قراره با بچهها بريم تماشاي بازي.»
مرد گفت: «شب.»
زن گفت: «نه!»
مرد ناراحت از روي مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت: «تمامِ زنهاي همسايه شوهرهاشونو میبرن تفريح، گردش… اما تو اصلاً به فکر نيستي…»
تبادل نظر
عطر فرانسوی
نویسنده: حسین مرتضائیان آبکنارHosein Mortezaeian Abkenar
مترجم:
اين بار مرد همراه بچه از اتاق بيرون آمد. بچه را روي يک دستش خوابانده بود و با دستِ ديگر شيشهی شيرش را نگه داشته بود و «پيشپيش» میکرد. آهسته به سمتِ زن آمد. زن چشمش به تلويزيون بود، ولي نگاه نمیکرد. مرد کنارش روي مبل نشست. لحظهای بعد، محجوبانه، گفت: «امروز مامانم زنگ زده بود.»
زن توجهي به حرفش نکرد.
مرد باز ادامه داد: «امشب دعوتمون کرده…»
زن، بي آنکه سرش را برگرداند، گفت: «خيلي خستهام.»
مرد گفت: «پريشب کلي تدارک ديده بودن، نرفتيم. خب امشب که کاري نداري…»
زن گفت: «خستهام. مگه نمیبيني؟»
مرد گفت: «فردا چي؟ فردا که جمعهست.»
زن گفت: «فردا مسابقهست. قراره با بچهها بريم تماشاي بازي.»
مرد گفت: «شب.»
زن گفت: «نه!»
مرد ناراحت از روي مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت: «تمامِ زنهاي همسايه شوهرهاشونو میبرن تفريح، گردش… اما تو اصلاً به فکر نيستي…»
زن توجهي به حرفش نکرد.
مرد باز ادامه داد: «امشب دعوتمون کرده…»
زن، بي آنکه سرش را برگرداند، گفت: «خيلي خستهام.»
مرد گفت: «پريشب کلي تدارک ديده بودن، نرفتيم. خب امشب که کاري نداري…»
زن گفت: «خستهام. مگه نمیبيني؟»
مرد گفت: «فردا چي؟ فردا که جمعهست.»
زن گفت: «فردا مسابقهست. قراره با بچهها بريم تماشاي بازي.»
مرد گفت: «شب.»
زن گفت: «نه!»
مرد ناراحت از روي مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت: «تمامِ زنهاي همسايه شوهرهاشونو میبرن تفريح، گردش… اما تو اصلاً به فکر نيستي…»
تبادل نظر